X
تبلیغات
رویای بارونی

رویای بارونی

... آن زمان که عشق فرمان میدهد محال سر تسلیم فرود می اورد

I love you for ever

 

happy birth day my dear . omidvaram pelle haye movaffaghiyat roo yeki yeki tey koni va be ooj khoshbakhti bersi . i love you fatemeh golam 

hi every body . khobin ? bebakhshid dir shod . bavar konid taghsir khodam nabod . mikhastam zod up konam vali az shans badam campiuteram sokht . badesham dige vaght nashod . kheyli kheyli sorry . man alan font farsi nadaram dastanam az ghabl too felasham dashtam vase hamin mizaramesh . jila ye azizam man addet kardam vasam of bezar karet daram . ailin golam man kheyli khoshbakhtam ke dost e be in khobi daram man tavakkolam be khodast har che badabad ! az hame ye aji haye mehraboon va nazaninam mamnonam ke manoo tanha nemizaran .

 inam dastannnnnnnn royaye sooratiye mannnnnnn

دوباره همون  بی ام و مشکی بود . سرمو برگردوندم – حتی اگه تا اخر عمرمم اینجا بشینم ازش کمک نمیگیرم به ماشین تکیه دادم . دوبل ماشین من پارک کرد پیاده نشد ایندفه شیشو داد پایین – شما که هنوز اینجایین ؟ با عصبانیت برگشتم طرفش – ببخشید شما ساعتی چند بار از اینجا رد میشین ؟ - راه میانبر خونمونه مشکلی هست ؟ - نه فقط هر چند بار که از اینجا رد میشین لطفا ترمز نزنین اینجا ببین کسی کمک میخواد یا نه . از ماشین پیاده شد ترسیدم یه لحظه یعنی میخواد چیکار کنه ؟ تو این خیابون خلوت و اروم وای خدایا . ولی نیومد طرف من . ضبط ماشین رو روشن کرد یه اهنگ خیلی تند بود صداشو تا ته زیاد کرد نشست روی کاپوت ماشین . همراه اهنگ جیغ میکشید کلافم کرده بود . بلند داد زدم – میشه صداشو کم کنین ؟ - چی میگی نمیشنوم ؟ صدامو بردم بالاتر با تمام وجودم فریاد زدم – میشه کمش کنین ؟ رفت طرف ضبط یه خورده صداشو کم کرد جوری که بتونیم صدای همدیگرو بشنویم – مگه خیابونو خریدین ؟ - نه نخریدم ولی صداش ازارم میده – خوب من باهاش حال میکنم – نمیشه برید یکم اونور تر با این اهنگ حال کنین ؟ - نه خیر نمیشه خیابون که مال شما نیست در ضمن من اینجا به قول شما ترمز نزدم به شما کمک کنم دارم واسه خودم حال میکنم شما بفرمایید ب ماشینتون برسید . جوابی نداشتم بدم حرصم گرفته بود از اینکه هیچی نمیتونستم بگم بهش رفتم طرف کاپوت ماشین که درش داده بودم بالا . پسره یه خورده دوباره اهنگ گذشت باهاش رقصید بعد نشست تو ماشین خودش کلی شعر خوند همش کارای بیخود میکرد اصلا هم انگار تصمیم نداشت بره . تمام سر و صورتم و لباسم روغنی شده بود از بس ور رفته بودم  با ماشین ولی کاری نتونسته بودم بکنم . خیلی تشنم بود ولی متاسفانه هیچی تو ماشین نداشتم . هوا فوق الاده گرم بود خیلی ازار دهنده بود موندن تو این هوا نمیدونم چرا دست بردار من نبود این پسره خودشم خیلی گرمش بود معلوم بود عرق کرده بود ولی به روی خودش نمی اورد تیشرتشو در اورد اول گفتم چه بی حیا این وسطه لخت شده ولی بعد دیدم زیرش یه رکابی اندامی تنش بود . با این که اصلا چاق نبود ولی خیلی هیکلش مردونه و مشتی بود . بازوهاش به قول گیسو دخترکش بود ولی من اصلا برام هیچ اهمیتی نداشت . رفت نشست تو ماشین و کولرشو روشن کرد یه اب معدنی هم گرفته بود دستش قلوب قلوب میداد بالا بدون اینکه هیچ تعارفی بکنه . خیلی زور بود برام داشتم از حرص میترکیدم ولی غرورمو نمیتونستم بشکونم . چند ساعت گذشت . هوا دیگه کم کم داشت تاریک میشد . مطمئن بودم الان خونوادم خیلی نگراننم . اشکم داشت در میومد . نشستم رو زمین و پاهامو بغل کردم . از تشنگی داشتم هلاک میشدم هم تشنم بود هم گشنه از صبح هیچی نخورده بودم . پسره از ماشین پیاده شد - میتونم کمکی بهتون بکنم ؟ سعی کردم خودموخیلی عصبانی نشون بدم ولی انگار موفق نشدم اخه اشک تو چشمام حلقه زده بود تو چشاش زل زدم انگار از چشام خوند جوابمو – پس میتونم بعدم رفت سراغ ماشین . چیزی بهش نگفتم چون واقعا میخواستم کمکم کنه بلند شدم وایسادم بالا سرش یه خورده ور رفت بهش بعد سرشو اورد بالا – نه فایده نداره این درست نمیشه روغن خالی کرده . نگران نگاش کردم – پس حالا من چیکار کنم ؟ - نمیدونم تو این شهر کسی رو ندارین ؟ اشنایی دوستی زنگ بزنین بگین بهش – موبایلم شارژش تموم شد خاموش شد – اوخ متاسفم بعد به ساعتش نگاه کرد – وای ببخشید من دیرم شده باید برم خیلی دوست داشتم میموندم کمکتون میکردم ولی ببخشید وقت ندارم یه لبخند زد که به نظر من خیلی خیلی لوس اومد رفت سمت ماشینش دیگه واقعا میخوساتم گریه کنم ناراحت شد بود از اینکه من نرفتم بگم بیا ماشین منو درست کن کاملا معلوم بود ولی برام مهم نبود تو دلم گفتم – به چهنم پسره ی لوس فکر کرده کیه ؟ ولی بعد منصرف شدم – خوب من چیکار کنم اینجا تنهایی ؟ وای نه ولی نمیتونم که نگهش دارم من پس چه کنم ؟ برگشت طرف من – میخواهید شمارم برسونم منزلتون ؟ از پیشنهادش بی نهایت عصبانی شدم – نه خیر خیلی ممنون شما که دیرتون شده بود ؟ بفرمایید – اخه حس انسان دوستیمو و از همه مهمتر هم وطن دوستیمو چیکار کنم ؟ وجدانم ناراحت میشه شما رو همینجوری بزارم اینجا برم – وجدانتون چیکار به من داره خب ؟ شما راهتونو برین به وجدانتونم بگید خیالش راحت باشه من اینجا خیلی راحتم – اااااا تو چهقدر لجبازی دختر تا حالا دختر به این پرویی و لجبازی ندیده بودم یعنی چی خوب بیا برسونمت دیگه میخواهی شبو این جا تو این بزرگراه خلوت سر کنی ؟ مختو از دست دادی ؟ - درست با من حرف بزنا – مگه تو کی هستی ؟ - یه خانم محترم – اوه اوه خانم محترم بی عقل درسته ؟ اونم فوق الده عصبانی بود – هوی تو فکر کی هستی جرئت میدی به خودت اینجوری با من حرف بزنی هان ؟ - اصلا به جهنم بمون همین جا ببین کی رد میشه از اینجا ازش کمک بخواهی من رفتم تقصیر منه دل میسوزنم براش – لطفا شما دلت واسه من نسوزه – برو بابا . سوار ماشین شد و گازشو گرفت رفت . اولش عصبانی بودم گفتم به جهنم بزار بره ولی بعد یهو ته دلم خالی شد ترسیدم خیلی خیلی ترسیدم واقعا من باید اینجا چیکار میکردم ؟ وای خدایا کمکم کن . رفتم نشستم تو ماشین . سکوت سکوت بود فقط صدای جیرجیرک شنیده میشد و این بیشتر به ترس من اضافه میکردن . نیم ساعتی گذشت  . چشامو بستم و دعا میخوندم . یه ماشین کنار ماشینم وایساد . داشتم از ترس سکته میکردم یعنی کی بود این ؟ سرمو بردم زیر صندلی اومد دوبار زد به شیشه . میلرزیدم ولی جواب ندادم محکم تر زد به شیشه باید یه کاری میکردن سرمو اوردم بالا همون پسره بود خیالم راحت شد در ماشین رو باز کردم و رفتم پایین . – شما که دوباره برگشیتن ؟ - رفتم خونه به مامانم گفتم جریان شمارو گفت باید بری کمکش کنی – از طرف من از مادرتون تشکر کنین ولی من احتیاجی به کمک شما ندارم – باشه میرم ولی قبلش یه سوال داشتم ازتون – چه سوالی ؟ - شما چجوری میخواهید از اینجا برید ؟ - خوب من میرم یه جوری دیگه  - مرسی واقعا از توضیح زیباتون ! خودمم خندم گرفته بود اونم زد زیر خنده یعنی در حقیقت جفتمون با هم زدیم زیر خنده - ممنون مزاحمتون نمیشم فقط – فقط چی ؟ - فقط اگه میشه با گوشیت زنگ بزنم یکی بیاد دنبالم – بفرمایید –مرسی – خواهش میکنم . موبالو ازش گرفتمو شماره ی خونرو گرفتم – الو – الو سلام گیتی تویی ؟ - اره منم عطا یکی میاد دنبال من ؟ - تو کدوم گوری هستی ؟ میدونی از کی تا حالا بیرونی ؟ - عطا ماشین پنچر کرد باور کن – این موبال کیه باهاش زنگ زدی هان ؟ - قصش مفصل فعلا یکی بیاد دنبال من بعدا میگم براتون – با همونی که تا این موقع شب بودی برگرد . تلفونو گذاشت – الو الو عطا چرا قطع میکنی ؟ ... الو ... اههههههههه حالا چیکار کنم ؟ موبالیشو پس دادم – ممنون – گفتن میان – نه نمیان – پس میرسوندمتون – اخه ... – اخه بی اخه بفرمایید . نمیتونستم چیزی بگم . تسلیم شده بودم . چون هم تشنم بود هم گشنم بود هم خیلی خسته بودم میخواستم زودتر برسم خونه . دستشو جلوی من دراز کرد – من کامرانم . به دستش خیلی بد نگاه کردم انگار بدبخت جرم کرده  بدون اینکه باهاش دست بدم گفتم – منم گیتی هستم  دستشو کشید – خوشبختم – همچینین . نشستیم تو ماشین . بطری اب معدینشو از رو داشبورت برداشت یه خورده خورد . بهش نگاه میکردم اخه خیلی تشنم بود بطری رو گرفت طرف من – میخوری ؟ - نه ممنون – چرت و پرت نگو از صبح تا حالا یه قطره ابم نخوردی بگیر بخور تعارف نکن ازش گرفتم ابو – چهقدر تو قشنگ حرف میزنی – خیلی ممنون همه بهم همینو میگن – اه اه اه از خود رازی . به سر بطری نگاه کردم – پس چرا نمیخوری ؟ - اخه – اخه چی ؟ - اخه دهنیه – اخ مامانم اینا دهنیه ایشششش دختره ی لوس بخور ببینم اصلا دهنتو باز کن سرتو بگیر بالا من میریزم تو دهنت مبادا لبت با سرش تماس پیدا کنه ! – پروووووووو- – خب اشکال نداره از تشنگی بمیر –اهههههه خب باشه بیا من سرمو میگیرم بالا بریز تو دهنم - افرین حالا شدی دختر خب یادم باشه یه اب نبات چوبی بخرم برات ! با عصبانیت بهش نگاه کردم -سریعععع - خب بابا . سرمو گرفتم بالا دهنو بازم کردم ابو گرفت جلوی دهنم از بالا همین جور میمود دیگه داشتم خفه میشدم نمیتونستم قورتش بدم اونم همینجوری گرفته بود ابو میریخت تو دهن من اخرش سرموبرگردوندم تمام اب ریخت روم . از خنده منفجر شده بود دلشو گفته بود میخندید جفتون سرخ شده بودیم اونم از خنده من از عصبانیت پامو اوردم بالا زدم تو پهلوش - خیلی بی ادبیییییییی - وحشی چرا میزنی لباسم خاکی شد - تا حالا کسی به پرویی تو ندیدم برو گمشوووووووو . در باز کردم از ماشین پیاده شدم و درو محکم به هم زدم . سرشو اورد بیرون - نمیایی ؟ - نههههههههههههههه - به جهنم . پاشو رو گاز فشار داد . بهش نگاه کردم داشت میرفت واییییی نهههههه ناخوداگاه دستو دراز کردم سمتش . مثل اینکه دید چون زد رو ترمز . خیلی جلوتر بود دوویدم طرف ماشینش - چی شد منصرف شدی ؟ بدون اینکه جوابشو بدم در پشتو باز کردم نشستم عقب . ماشینو روشن کرد و راه افتاد – خب کجا برم ؟ - شیگی هیلز  - اوه اوه دختر ارزوی های توپی داریا ! – چرا مزخرف میگی خونمون اونجاست بچه پرو – شیطونه میگه ... – شیطونه غلط میکنه چیزی بگه -  میشه سکوت کنی ؟ - منظورت اینکه خفه شم ؟ - نه خانم این چه حرفیه اختیار دارین من کی این حرفو زدم - اهههههه اصلا کی خواست با تو حرف بزنه - خیلی بده ادم وقتی کم بیاره بگه اههههههه . جوابی نداشتم بهش بدم همین حرصمو بیشتر میکرد . یه اهنگ گذاشت ولی بعد از مدتی منصرف شد و خاموشش کرد خودش میخوند فکر میکنم اهنگ مایکل جکسون بود اخه من که نمیشناختم این خاننده هارو اونم که خارجی میخوند . تو دلم میگفتم اه اه پسره ی پرو خیلی از صدای خودش خوشش اومده همین جور یه بند رو مخ من پا برهنه میره . تا خونه هیچی نگفتیم با هم اون داشت شعر میخوند و منم تو دلم به اونو و عطا و کل دنیا بدوبیراه میگفتم . رسیدیم تو کوچمون بهش گفتم خونمون کدومه جلوی خونمون نگه داشت . داشتم پیاده میشدم دیدم درست نیست تشکر کنم یه لبخند مصنوعی خیلی خیلی با خشم زدم - ممنون - این ممنونت از صد تا فهش بد تر بود نمیگفتی سنگین تر بودی ! - اصلا تقصیر منه از تو تشکر میکنم - تشکر اینجوری بخوره تو سرت - مثل اینکه تو دلت کتک میخوادا - ادم دعوا نیستی - برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه . در ماشین کوبوندم بهم . ولی تکون نمیخورد از جلوی در مثل اینکه منتظر بود دعوتش کنم تو منم نمیخواستم تا این اینجاست برم تو خونه که یه دفه در خونه باز شد فرنود بود اومد بیرون - به به سلام گیتی جان خواهر گرامی چه عجب هوس کردی برگردی خونه خوش گذشت گردش ؟ داشتم از عصبانیت میترکیدم - تو دیگه حرف نزن و الا میزنم شل و پلت میکنما - اهکی گیتی من فرنودما - هر کی میخواهی باشی باش - خیلی ... راستی ماشین کو ؟ - پنچر شد - چجوری ؟ اومدم جوابشو بدم که پسره از ماشین پیاده شد - سلام - سلام . فرنود رو به من کرد - اقا کی باشن - این اقا زحمت کشیدن منو رسوندن - بلهههههه . کامران اومد جلو با فرنود دست دادن - برادرم هستن - نگفته بودی برادر داری گیتی جان . با چشای از حدقه در اومده بهش زل زدم - بله ؟ با یه خنده  جوابمو داد . فرنود - بفرمایید داخل - نه مرسی مزاحم نمیشم - خواهش میکنم بفرمایید . کامران دیگه تلاقا نکرد که بره و بدون رودرواسی اومد تو . همه بودن به جز بابام که مثل اینکه به خاطر کارای باشگاه تا این ساعت تو دفتر اقای تاجیک مونده بود . عرشیا داشت تلفن حرف میزد خیلی اروم گوشه ی سالن فرزان و گیسو سر نمیدونم چه موضوعی داشتن با هم بحث میکردن عطا هم با وارد شدن ما با عصبانیت به من نگاه میکرد . گیشا هم بالا بود . رفتیم تو . مامان از تو اشپزخونه داد زد - بالاخره اومدی گیتی ؟ تا حالا کجا بودی دختر ؟ از اشپزخونه اومد بیرون - مگه ... اااا ببخشید متوجه حضور شما نشدم سلام . کامران - سلام خانم . بعدم به بقیه ی بچه ها سلام کرد . گیسو - معرفی نمیکنی گیتی ؟ من - ای بابا چند بار بگم ماشین پنچر شده بود این اقا هم لطف کردن منو رسوندن . عطا یه پوزخند زد - پنچر ؟ کامران - بله ماشینشون پنچر شده بود من صبح ایشونو دیدم رسوندمشون . فرزان یه حالت متعجبانه نگاه کرد به ما - از صبح تا حالا داری میرسونیش ؟ گیتی کجا پنچر شده بود ماشین ؟ عطا رفت کنار فرزان و دستشو انداخت دور گردنش - د نمیفهمی دیگه داداشی . من - عطااااااااا . کامران با یه حالت پیروزمندانه به من نگاه کرد منم با حرص زل زدم بهش . مامانم - عطا عزیزم بسه دیگه ... بفرمایید بفرمایید بشینید اقای ... ببخشید اسمتونو نگفتین ؟ کامران - کامران هستم . فرنود - بله اقا کامران بیا بشین . کامران و فرنود نشستند پیش گیسو و فرزان و عطا . فرنود داشت معرفی میکرد و با هم حرف میزدن . وای چه پسر پروییه چرا نمیره اخه ؟ فرنود روابط اجتماعیش فوق الاده بالا بود خیلی سریع با کامران دوست شد . از این کارش متنفر بودم اخه بچه تو از کجا میدونی شاید اصلا این پسره خلافکار باشه قاتل باشه چرا سریع دوس میشی باهاش ؟ رفتم تو اشپز خونه پیش مامان - این پسررو از کجا پیداش کردی ؟ - مامان یه جوری حرف میزنی انگار چی شده - میدونی اگه جلوی عطا رو نمیگرفتیم خون به پا میشد ؟ - به من چه ؟ ماشین خراب شد اینم حس انسان دوستیش گل کرد گفت میرسونمت منم که تو اون بیابون برحوت کاری نمیتونستم بکنم تازه ایرانی هم هست - نمیدونم ... حالا بیا این شربتو ببر تو - نمیخواد بابا پرو میشه - یعنی چی ؟ مهمون مهمون حالا هر کی میخواد باشه - چشمممممم . شربتو گرفتم از مامان رفتم تو تعارف کردم . رفتم بالا لباسمو که خیسم شده بود عوض کنم . اولش رفتم تو اتاق گیشا . هندسفری گذاشته بود تو گوشش داشت اهنگ گوش میداد و یه کتاب جلوش باز کرده بود که یعنی داره درس میخونه ولی ضایع بود داره اهنگ گوش میده چون هر چی صداش کردم جواب نداد اخر رفتم گوشی های هندسفری رو در اوردم از تو گوشش - چیکار میکنی ؟ - وای دیوونه ترسیدم – حقته تو مثلا داشتی درس میخوندی دیگه ؟ - فضول خانم به توچه اخه  -  بی تربیت بی ادب من خواهر بزرگتم – اههههه گیتی حالم بهم میخوره از این حرف تو خودت بگو تا الان کدوم گوری بودی ؟ - اولا درست صحبت کن دوما ماشین خراب شده بود وایساده بودم درستش کنم – درست شد حالا ؟ - اوهوم یه اقایی زحمت کشید درستش کرد – کاش زحمت نمیکشید همون جا میموندی از دستت راحت بودیم – حالا که اینجام . واسش زبون در اوردم اونم جوابمو داد . - مامان میز شامو چیده ؟ -  نمیدونم فک کنم برو ببین چیده یا نه منم لباسمو عوض میکنم میام – باشه . گیشا رفت پایین منم رفتم به سمت اتاقم که یه دفه یه صدای جیغ نسبتا بلندی از پایین اومد . دویدم طرف پله ها . دیدم گیشا مات زده وایساده زل زده به کامران . بعدم رفت پرید تو بغلش که البته  عطا رو با این کارش بسیار بسیار عصبی کرد . لباسمو عوض کردم رفتم پایین ببینم این کیه که گیشا اینجوری محوش شده . طبق معمول گیشا داشت وراجی میکرد . فرزان عطا رو برده بود تو اشپزخونه جلف بازی های گیشا رو نبینه . فرنود و عرشیا و گیسو هم به حرفای گیشا گوش میدادند . تا من رسیدم گیشا برگشت به طرفم

گیشا – خواهری میدونی این اقا کی هستن ؟

من – بله خب همون اقایی که بهت گفتم منو رسوندن خونه . بعدم یه چشم غره رفتم بهش

فرنود – نه گیتی جان اقا کامران خواننده هستن

من – بله ؟ ایرانی ؟ یا همون چرت و پرتایی که خارجی میخوندن ؟ گیسو یه دونه زد تو پهلوم بفهمم چی دارم میگم .

گیشا – خواننده ی گروه پرواز یادته گیتی  ؟ ایران ایرانم

من – ااااا جدی ؟ همون گروه درپیتیه که گیشا عاشقشونه ؟ گیسو یه چشم غره ی خطرناک به من رفت . کامران یه پوزخند زد – حتما شما با موسیقی زیاد اشنا نیستین !

من – نه اتفاقا گروه شما رو خب میشناسم . اخه میدونین این خواهر خل و چل من خیلی اهنگای شمارو دوست داره .

کامران – ایشون لطف دارن .

من – نه بابا خل و چله گفتم که هیچی حالیش نیست . میخواستم کامران رو ضایع کنم . یکی من میگفتم یکی اون جوابمو میداد . همینجوری کل کل میکردیم . مامانم اومد – بسه دیگه گیتی جان . بفرمایید شام .

کامران -  نه مرسی من دیگه باید برم

مامانم – تعارف میکنین ؟ اصلا امکان نداره شام نخورده بزارم از در خونه برین بیرون

کامران – اخه ...

فرنود – دیگه اما و اخه و این جور حرفا نداره بفرمایید . سر شام دیگه هیچی نگفتیم . بعد از شامم کامران رفت . منم رفتم تو اتاقم تا بخوابم و یکم از خستگی امروز از تنم بیرون بره

.............................................................................................................................................

اروم در خونرو باز کردم . فک کردم شاید همه خواب باشن ولی بر خلاف افکار من ساعت 11 شب تو خونه ی ما تازه سر شب بود . بابا و مامان نشسته بودن دور میز داشتن باهم حرف میزدن . کتی صدای اهنگ رو بلند کرده بود خودشم جیغ میکشید همراهش و هومنم با صدای بلند داشت شیمی میخوند .

-          سلاممممممممممممممممم . همه با هم سلام کردن . رفتم پیش مامان اینا

مامان – چی شد دختررو رسوندی ؟

من – اره رسوندمش خونشون . هومن اومد کنار ما با یه حالت خاصی و یکمی شیطونی گفت – دختره کامی ؟

من – این فضولی ها به تو نیومده بچه برو درستو بخون – اااااااااااااااا مامان نگاش کن – لوس بچه ننه هر چی میشه سریع میگه مامانننننننن .

بابا– خب بس کنید دیگه نرسیده جنجالشون شروع شد خب بگو ببینم تو خونشون که نرفتی ؟

من – اوهههههه مامان تو بهزیستی زندگی میکرد . هومن – هان ؟ یعنی چی ؟

مامان – خوبی کامران ؟

من – اره بابا خوبم اخه نمیدونید که هر چی میشمردمشون تموم نمیشدن یکی دو تا سه تا اوههههههه کلی بودن تازه یکی دیگشون هم در راه بود . بعدم زدم زیر خنده . هومنم همین طور

مامان – بده ادم پشت سر یکی اینجوری حرف بزنه ها خب تعدادشون زیاده بوده

من – اخه اینا یه چیزی فرا تر از زیاد بود . مامان و بابام شروع کردن به خندیدن .

من - مامی من شام خوردم میرم بخوابم فردا هزار تا کار دارم . - باشه برو بخواب راستی اقای زمانی زنگ زد کارت داشت - بهش زنگ میزنم . فعلا شب بخیر - شب بخیر . رفتم رو تختم دراز کشیدم و به اتفاقات امروز فکر کردم . به اینکه تا حالا دختر به پرویی گیتی ندیده بودم . هیچ دختری تا حالا جرئت نکرده بود با من اینجوری حرف بزنه . ولی گیتی ... نمیدونم  فرق داشت با بقیه . مثل بقیه ی دخترا نبود . یه دو ساعتی داشتم به همین موضوع فکر میکردم . برگشتم به گذشته به خاطراتم . همین جور تو فکر بودم که صدای غر غر و زجه های هومن منو از افکارم کشید بیرون . دویدم به طرف اتاقش . نشسته بود رو تخت . کتابشو گذاشته بود رو سرش داشت زجه میزد . یه نفس راحت کشیدم اخه یه جوری زجه میزد ادم فکر میکرد چیشده !!!!

- هومن میتونم بپرسم چته ؟

- بابا کامی هر چی میخونم تو مخم نمیره اههههههههه

- خب کله پوکی عزیزم تورو چه به درس خوندن ! اونم چی پزشکی !

- داداش تو ام دیگه

- حالا اینجا که شد داداش منی

- بله پس چی . رفتم نشستم کنارش کتاب شیمی شو از دستش گرفتم - اخه برادر من من که میدونم مشکل تو این نیست . تو اگه صفرم بشی واست مهم نیست اگه دانشگاه قبولم نشی عین خیالت نیست . البته این اخلاقت اصلا خوب نیستا و خب تو اینجوری ای من میشناسمت بگو چی شده اینجوری زجه میزنی ؟ - اخه راستش کامران ...

- راستش چی ؟

- اخه چه جوری بگم ببین ...

- بزار من بگم راجع به سناست ؟ سرشو انداخت پایین این یعنی اره . - اخه هومن جان داداش من تو هنوز بچه ای ۱۸ سالت بیشتر نیست سنا هم که هنوز یه دختر دبیرستانی چرا با خودت اینجوری میکنی ؟ هان ؟

- کامران من دوسش دارم

- ....

- وایسا وایسا میدونم الان میخواهی بگی این عشق بچگیه و از این حرفا ولی خب چیکار کنم نمیتونم فراموش کنم

- مگه خودش نگفته فراموشم کن ؟ - چرا گفته

- خب اگه دوسش داری فراموشش کن ازییتش نکن

- نمیتونم کامی نمیتونم . تو چشای من زل زد اشکش سرازیر شد . خودشو پرت کرد تو بغل من . هومن هر وقت دلش میگرفت واسه من دردودل میکرد . اخی داداش کوچولوی من عاشق شده . نمیدونستم چجوری باید دلداریش بدم . هومن عاشق یه دختری شده بود به اسم سنا . یه سال از خودش کوچیک تر بود و تو دبیرستانشون باهاش اشنا شده بود . ولی سنا به خاطر مشکلات خانوادگیش الارغم میل باطنیش به هومن گفته بود دیگه نره پیشش و فراموشش کنه . به هومن نگاه کردم . چهقدر دوسش داشتم . سرشو بوسیدم اروم در گوشش گفتم - درست میشه داداش کوچولوی خودم .

..........................................................................................................................................

شش ماهی میشد اومده بودیم کانادا و من تغریبا داشتم عادت میکردم البته به سختی . کنکور شرکت کرده بودم . رشته ی فلسفه قبول شدم . عطا و عرشیا همراه بابا برای یه سری از کارای باشگاه رفته بودند امریکا . گیسو با یه پسر ایرانی الاصل به اسم سامان دوست شده بود که خیلی همدیگرو دوست داشتن . بابا به دوستیشون ایراد نمیگرفت اولا چون پسره ایرانی بود دوما چون پسر خوبی بود تازه گذاشته بود با هم برن مسافرت . ده روز بود که رفته بودن لندن برای اشنایی بیشتر . گیشا که خیلی ذوق میکرد میگفت ایشالا زود تر این پسره گیسو رو برداره ببره خونمون خلوت بشه یه خورده ! فرنود یکی از دوستای دوران بچگیشو پیدا کرده بود که اینجا زندگی میکرد و بیشتر روز رو با اون میگذروند . فرزان هم با تلاش های بسیار تونسته بود  یه جای کوچیک ستاره شناسی واسه خودش دست و پا کنه . چند روز رفته بود مونترال برای کارای اخریه ی شرکت نجومش . اولین روز دانشگاه بود . یه سارافن ساده پوشیدم و موهامو شونه کردم ریختم دورم . مثل همیشه فقط یه کرم زدم . سوار ماشین شدم و رفتم دانشگاه . اولین کلاس شیمی بود که من نمیدونم چه ربطی داشت به فلسفه ! البته چون ترم اول بودم اینجوری بود . توی کلاس ۲۳ نفر بودیم ۱۵ نفر واسه همین جا بودم . سه نفر هم المانی و یه نفر اسپانیایی . من و سه نفر دیگه هم ایرانی بودیم . دو تا دختر بودن . اسم یکشون ملیکا بود . دختر خوبی بود . خیلی بازمزه حرف میزد . اون یکی هم اسمش شیدا بود که به نظر من هیچیش ربطی به ایرانی ها نداشت . نه قیافش نه طرز لباس پوشیدن و حرف زدنش . کلا خیلی حال بهم زن بود . یه پسر ایرانی هم تو کلاسمون بود . نمیدونم چرا از اول که دیدمش حس کردم باید سربهسرش بزارم . از اونایی بود که حرصمو در میاورد . سر اولین کلاس کلی باهم جر و بحث کردیم . بعد از کلاس با ملیکا که یه خورده دوست شده بودم باهاش رفتم بیرون . پسره اومد جلوم - مثل اینکه خیلی خوشت میاد تو دانشکده زبان زد بشی اره ؟ - اقای محترم من حوصله ی کل انداختن با شما رو ندارم لطفا مزاحم نشین - نشونت میدم یه من ماست چهقدر کره داره - میبینیم - باشه میبینیم و با حرص از من دور شد .

ملیکا - حوصله داریا دردسر درست کنی

- ادم پرو رو باید جوابشو داد

ملیکا - ولی حقش نبود اینجوری

- اتفاقا حقش بود حالا دیگه ولش کن بیخیال

ملیکا - باشه من رفتم فعلا بای

- خداحافظ . رفتم به سمت در دانشکده . یه ماشین دوبل ماشین من پارک کرده بود . اعصابم خورد شد زدم به لاستیک ماشینه اجیرش در اومد . یه پسره اومد طرفش . قیافش خیلی اشنا اومد واسم ولی نگاش نکردم . سرمو برگردوندم . - خانم خب بگو میخواهی بری ماشینو جابه جا کنم چرا اینجوری میکنی ؟ سرمو برگردوندم طرفش - خب میخواستی ... حرفمو خوردم . پسره عینک دودیشو داد بالا - تو ؟؟

 

شاکی پرونده سلام ، درسته من متهمم
حتی برای متهم شدن پیش تو هم کمم
چه ذوقی کردم ، شنیدم گفتی شکایت می کنی
اما دلم گرفت که گفتی ، منو اذیت می کنی
من تو رو اذیت می کنیم ، منی که می میرم برات
منی که تندی می شکنم زیر تولد نگات
تو حکم من نوشته بود ، طبق مواد یک و بیست
تو روزگار من و تو این کارا عاقلانه نیست
معلومه عاقلانه نیست ، عاشق که عاقل نمی شه
ولی با این جواب من که حکمی باطل نمی شه
شاکی محترم ، گلم ، بگو که زندونیم کنن
بگو پیش پای چشات ، یک شبه قربونیم کنن
بگو به افتخار تو ، بیان منو دار بزنن
علت دیوونگیمو ، تو کوچه ها جار بزنن
بگو که از رو قصمون کلی لالایی بسازن
عکسای زیبا رو ولی اینجا و اونجا ، نندازن
آخه حسودی می کنم ، بفهمن این راز و همه
 فردا تقلب کنن از جنون این متهمه
  دوس ندارم زیبای من از هر کسی شاکی باشه
متهم اون نباید تو کره ی خاکی باشه
شاکی من ، قانون می گه : به هر کی رو کنه جنون
چون قانونو نمی شناسه ، دیگه نه تنبیه و نه اون
متهمت ، اما می خواس ، شامل این بندا نشه
به خاطر همین داره ، بارای عقلو می کشه
نشسته تنها ، این گوشه ، بدون حامی و وکیل
کلی خوشش اومده از عشق تو وجرم و دلیل
خوب می دونه اگه وکیل ببنده این پرونده رو
می چینه از لبای تو گلای سرخ خنده رو
درسته که عاشقتم ، اما مگه من دیوونم
خنده رو از تو بگیرم ، که بی چشات نمی تونم
خلاصه که شاکی ماه ، صاحب پرونده ی من
خاطره ی گذشته هام ، مالک اینده ی من
متهمت قصدی نداشت ، عاشقیشو به دل نگیر
فقط اونو قبول بکن ، به چشم مجرمی اسیر
اینجا وکیلی نمی یاد که بگه من جنون دارم
چون اگه آزادم کنن ، باز سرتو درد می یارم
شاکی نازنین من ، مزاحمت شدم ، ببخش 
  مثل تمام لحظه ها ، بتاب و آروم بدرخش
متهمت قول می ده که دیگه به تو نامه نده
درسته دیوونس ولی موندن رو قول بده
فک نکنی نامه ی من شده مثل دفاعیه
شاکی گل ، نشون ندی این مدرک و به قاضیه
نشون بدی اونم می گه به خاطر درد جنون
متهمت گناه داره ، بگذر از اتهام اون
ولی تو این کار و نکن ، می خوام اسیری بکشم
تابلوی چشمای تو رو ناز و کویری بکشم
فدای چشمات که تو نور ، هطارو صد رنگ می شه
زرد پاییزی می پوشی ، چشات چه خوش رنگ می شه
راحت شدی از دست من با شعر و عشق و التماس
نمی گم اما ، نمی یام ، بیرون از این رخت و لباس
یادت باشه تو لحظه ی صدور حکم ، تو محکمه
دلت نسوزه ، نگذری از تقصیر متهمه
شاکی هیچی کس نشو ، فقط اینو ازت می خوام
فدای شاکی گل و جرم جنون و اتهام
الهی دروازه ی بخت ، به روت همیشه وا بشه
دست به خاکستر بزنی ، الهی که طلا بشه
متهم هر چی ردیف ، ردیف پنج و دو و سه
نمی ذارم تو عاشقی ، کسی به گردم برسه

hamaton ro dost daram kheyliiiiiiii ziyaddddddddd

booos booos

bye

saat 2:10 daghighe ye bamdad roz seshanbeh 21 mehr mah 1388 – Canada

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 22:26  توسط کیمیا  | 

و خداوند عشق را افرید ...

 

تموم زندگی من، حسرت و دلواپسیه

ساده بگم،قصه ی من نمادی از بی کسیه

یکی اومد، هزار تا رفت،یه شادی و هزار تا غم

خدای من!به کی بگم؟کی بشه از دنیا برم؟

همیشه گریونه چشام! همیشه حیرونه نگام!

بگو چرا قصر وفا، همیشه ویرونه برام؟

روزا به فکر رفتنم، شبا دچار موندنم

انگاری جا خوش کرده یه غم، توی طنین خوندنم!

واسه من بی سرپناه، هیچ سقفی پیدا نمیشه

تو این زمونه ی غریب ،هیچ دلی دریا نمیشه

شبا تا صبح دعا و اشک، روزا تا شب غم و جنون

بهار دیگه تموم شده، اومده باز فصل خزون

نمیدونم حرف دلو چه جوری فریاد بزنم

دل می گه بیرونش کنم، افسوس و آه رو از تنم

کاشکی که این ترانه ها هیچ جایی پیدا نمیشد

کاشکی که بین عاشقا هیچ کسی تنها نمیشد

دوباره بیت آخرو، همون غم همیشگیم

هزار تا بیتم که بشه، درست نمیشه زندگیم

بیستم خرداد بود . شش روز به پایان مدرسه مونده بود . دقیق یادمه امتحان جغرافیا داشتیم . وقتی که رسیدم مدرسه مرجان رو ندیدم . حدس زدم دوباره خواب مونده . حوصله نداشتم دوباره درسمو مرور کنم تا پیداش بشه نشستم رو نیمکت و به حیاط خیره شدم . به این فکر میکردم که چهقدر زود یکسال تموم شد چهقدر زود گذشت . سال دیگه وارد ۱۵ سال میشدم ولی هنوز هیچ برنامه ای واسه ایندم ندارم . نقاشی رو خیلی دوست دارم و توش استعداد خاصی داشتم ولی مامانم میگفت طراحی اینده نمیسازه از دور شیدا و نرگس دیدم که بهم نزدیک میشدن . از شیدا خوشم نمیومد همیشه دوست داشت منو له کنه یه جوری زمینم بزنه رقابتی درسی داشتیم که از نظر اون دشمنی بود . خودشو برتر از من میدونست و میخواست جلوی بقیه به قول خودش ضایعم کنه . نرگس ولی دختر خوب و مهربونی بود اومدند کنار من نشستند . شیدا - خوندی چیزی کیمیا ؟ - اره خوندم - جفتت کو پس دوباره خواب مونده ؟ با این حرف پوزخندی زد منم لبخند ساده ای زدم - مثل اینکه ! نرگس - مرجان همیشه خواب میمونه ! شیدا کتاب جغرافیشو باز کرد که مثلا یه خورده بخونه یهو یه عکس از لاش افتاد متوجهش نشد دولاشدم و عکسو برداشتم دو تا پسر بودن با کتای رنگی یکشون میخندید و دندوناش پیدا بود یکی هم فقط لبخند ساده ای رو لبش بود شیفته ی عکس شدم حس کردم میشناسمشون به شیدا نشونش دادم - این چیه ؟ پخی زد زیر خنده - وا کیمی یعنی تو نمیشناسیشون ؟ با تعجب نگاش کردم - باید بشناسم ؟ نرگس - اخه تو خیلی ادعات میشه عاشق بلک کتزی ؟ - خب که چی ؟ شیدا - خب ایمکه فکر نمیکردم نشناسیشون چون خواننده های جدید بلک کتزن ! با تمسخر بهم نگاه کرد از اینکه ضایعم کرده بود خوشحال بود اخه توی کلاس مدرسه هر کی سوال راجع به گروه بلک کتز داشت به من مراجعه میکرد اون موقعه ها بلک کتز گروه معروفی بود و همه میشناختنش من عاشق این گروه بودم . نمیدونم چرا اینارو نمیشناختم البته جای تعجب نداشت چون سه ماه بود که نت نرفته بودم فکر نمیکردم بعد از شروین به این زودی کسی اومده باشه . از شیدا و نرگس فاصله گرفتم بهم میخندیدن اعصابمو میریختن بهم مرجانو از در مدرسه دیدم که نفس نفس زنان به سمت من می اومد - دیر که نکردم - کم نه فقط کافی بود شیدا و نرگس با حرفاشون بخورنم - ااااا چرا ؟ تو دوباره دست پا چلفتی بازی در اوردی - اههههه نه ببین .... واسه مرجان تعریف کردم . مرجان صمیمی ترین دوستم بوده تا به امروز عین خواهرم دوسش داشتم و دارم . یادمه اونسال پایین ترین نمرمو از جغرافی گرفتم امتحانو گند زدم . رفتم خونه عین دیوونه ها دنبال سیم کیسم میگشتم خودم قایمش کرده بودم ولی نمیدونستم کجا ؟  بعد از سه روز پیداش کردم سریع رفتم تو سایت the black cats next music راجع بهشون تحقیق کردم . یه ماه گذشت هر روز دنبال عکساشون بودم بزنامه هاشون رو دنبال میکردم من واسه همه ی خواننده های بلک کتز همین جور کاراشون رو دنبال میکردم ولی انگار اینا فرق داشتن به خصوص بزرگه که اسمش کامران بود . مطمئن بودم غیر اینجا یه جای دیگه دیدمش ولی کجا ... نمیدونم ...... شب بود ساعت ۱۱ روز ۲۴ مرداد همون سال . رو تخت دراز کشیده بودمو و به کامران فکر میکردم . معرف این دو تا به بلک کتز رامین زمانی بوده که قبلا گروه پرواز رو داشته تو اون گروه یکی بود به اسم کامران که تو یکی از مصاحبه هاشون گفت یه برادر داره این دو تا هم با هم برادرن پس ... صداش تو مخم پیچید " نشسته مهرش تو سینه ها تو سینه ی من و شما که دور بریزیم کینه ها عاشقونه فریاد بزنیم ایران سرزمین ما " داد زدم:  کامراننننننننننن مامانم پرید تو اتاقم- چی شد؟ میلرزیدم بدنم گر گرفته بود ولی دستام یخ کرده بود عین قطب شده بودن مامانم رفت بیرون و من تا صبح گریه کردم . صبح بیدار بودم ساعت هشت رفتم پیش مرجان - چی شده صبح به این زودی یادی از من کردی هان ؟ - مرجان یادته گفتم واسه گروه پرواز میل زدم - خب - بعد رامین زمانی وقت نداشته یکی از خوانندهاش جواب داده - خب - میدونی اون خواننده ای که تو پرواز میخوند و میل منو جواب داد کی بوده ؟ -کی بوده ؟ -کامران - کی ؟ - کامران - کی هست حالا ؟ - وای تو چهقدر خنگی همونی که الان تو بلککتزه - چی ؟؟؟ - باور کن مرجان همونه - تو که گفتی تا حالا اصلا گروه پروازو ندیدی از کجا میدونی همونه ؟ - یه بار دیدم همون باری که رفته بودیم خونه ی مهسا اینا ماهوارشون روشن بود تیکه ی اخر ایران ایرانم بود - چی میخواهی بگی کیمیا ؟ - من ... من اونو ندیده بودم ولی توی کلاس نقاشی یادته همش چشم و ابرو میکشیدم همیشه یه شکل اونا همش چشم و ابروی کامران بوده باور کن خودت بیا ببین مقایسه کن . نگران بهم نگاه کرد - بهت میگم چی میخواهی بگی کیمی ؟ - نخند مرجان بهم نخند من ... من عاشق شدم مرجان عاشق شدم - چی ؟؟؟؟؟؟ - ... - چرت نگو دیوونه مگه خودت همیشه نمیگفتی اینا همش بچه بازیه عشق تو ۱۴ سالگی کیمی ؟ - خودت میدونی از یک سال پیش که ایران ایرانم پخش شد تا همین امروز من عاشق اون صدا بودم که میخوند " رو در و دیوار خونه مینویسم که بدونی تو برام عزیز ترینی تو امید اخرینی " مرجان من عاشق این صدا بوده و هستم و خواهم بود میدونی چی کشیدم تا میل رامینو پیدا کردم ولی کی جوابمو داد هان ؟ مرجان چرا ساکت شدی ؟ من از کجا چشماشو میشناختم که میکشیدمشون ؟ مرجان یادته میگفتی بهم تو دیوونه ای که میشینی از صبح تا شب این تیکه ی اهنگ رو گوش میدی ؟ یادته میگفتم ارزو دارم این پسره یه روز تو گروه مورد علاقه ی من یعنی بلک کتز بخونه ؟ یادته مسخرم میکردی میگفتی این چه ارزوییه ؟ وای خدا جون ممنونتم ازت ممنونم خدای مهربونم که ارزومو بر اورده کردی چرا چیزی نمیگی مرجان ؟ چرا باهام همدردی نمیکنی ؟ یادت نیست هر وقت میاومدی پیشم میگفتی امروز تو خیابون اون پسره خوشگل بود خوشم اومد ازش یا اون یکی تو پارک این شکلی بود خوشم اومد ازش من باهات همدردی میکردم ؟ چرا اینجوری وایسادی دوستت عاشق شده مرجان عاشق میفهمی ؟ ... سرشو انداخت پایین صداش گرفته بود - کیمیا فراموشش کن - چی ؟ - اگه اینکارو نکنی خودتو از دست میدی کیمی - نمیتونم مرجان - هنوز که زیاد دلبستش نشدی فراموشش کن . با عصبانیت نگاش کردم - ممنون مرجان جون مرسی از اینکه باهام همدردی کردی واقعا دستت درد نکنه که منو تشویق کردی یادت رفته وقتی از عشقای خیابونیت میگفتی برام منم باهات همدرد میشدم اره یادت رفته ؟ - نه یادم نرفته کیمی یادم نرفته ولی ... ولی خودتم میدونی اون عشق نبود مسخره بازی در میاوردیم باهم تو اینو یادت رفته ؟ ولی من دوستم میشناسم وقتی تو بگی عاشق شدی یعنی واقعا عاشق شدی یعنی ... یعنی اسیر شدی کیمی اونم اسیر کسی که اصلا نمیدونه تو هم وجود داری  اسیر کسی که ... حرفشو بریدم - بس کن مرجان بس کن نمیخوام چیزی بشنوم .کیفمو برداشتم برم بیرون مچ دستمو گرفت - من به عشقت احترام میزارم ولی چون دوست داشتم اینو بهت گفتم عزیزم اون ... اون لیاقت عشق تورو داره کامران لیاقت عشق خواهر منو داره . لبخند زد و گونمو بوسید - ببخشید مرجان جونم اونجوری باهات حرف زدم - ادم که از خواهرش ناراحت نمیشه - اون که بله ...محکم بغلش کردم و تو اغوش دوستم گریستم . از خونشون که اومدم بیرون بارون ریز ریزی میاومد انگار واسه این بود که بدی های دنیا رو پاک کنه شایدم میخواست منو از اون کیمیای قبلی پاک کنه و یه کیمیای جدید بسازه ازم . خیابون خلوت بود . سبک بودم دستامو باز کردم و پیاده راه خونرو در پیش گرفتم به یه قسمت از خیابون رسیدم که خاکی بود و از اب بارون گلی شده بود دولا شدم و با یه چوب روش نوشتم :" ۲۵ مرداد ۱۳۷۸ من عاشق شده ام عشق من عاشقتم k&k " سرمو بلند کردمو به اسمون نگاه کردم خوشحال بودم ولی گونه هام از اشک خیس بود فریاد زدم : کامرانننننننننننننننننننننننن عاشقتمممممممممممممممممم و تمام راه تا خونرو زیر بارون دویدم ...

حالا ده سال از اون روز میگذره و عشق من ده سالشه شاید حق با مرجان بود شاید باید فراموشش میکردم ولی دیگه فایده نداره چون من الوده شده ام الوده ی عشقم . دیگه از اون عاشق خوشحال خبری نیست الان این عاشق دلشکستس بی جونه نه مرجان من لیاقت نداشتم لیاقت عاشق کامران بودن رو نداشتم شاید اگر داشتم ... الان این عاشق توی سکوت داره عشق ده سالشو جشن میگیره نور شمع تنها روشنایی جشنه و هق هق و گریه ملودیه تولد رو مینوازه به امید روزی که برق چشای معشوق این عاشق روشنایی جشن و صدای خنده هاش ملودی  تولد باشه ...

عشق ده ساله ی من تولدت مبارک !

 

بهونه ی من سلام ... نترس دیگه چیزی نمونده واسه اینکه ازم بگیری تموم شد همه چیزم تموم شد ولی عشقمو نمیزارم ازم بگیری چون بدون اون میمیرم ... قلبم مثل یه سیم رابط بهت وصله خورده هیچجوری ام جدا نمیشه ... شمارش نامه ها از دستم رفته تو میدونی چندمیه نازنینم ؟ مهم نیسن مهم اینکه تا وقتی به یاد تو نفس تو سینه دارم واست مینویسمو و خسته نمیشم مینویسمو مینوسمو مینوسم شاید مثل نامه ی اول یکیشو بی هوا جواب دادی یادته اولین ناممو ؟ تو شاید یادت نباشه چی نوشته بودی ولی من همیشه یادم میمونه تو با تک تک جملاتت منو اتیش زدی . میدونستی هنوز ایمیلمو عوض نکردم فقط و فقط به خاطر اون میل ؟ هر روز میخونمش وقتی که فکر میکنم دستای مهربون و گرم تو اون کلمات رو تایپ کرده تو دلم از شادی جیغ میکشم به خودم میبالم که تو واسه ی من ... امروز تولد عشقمه تو بهم تبریک نمیگی ؟ دیدی دیدی بالاخره ده سالش شد ؟ دیدی چهقدر دووم اوردم اره دیدی ؟ دیدی تو تک اک لحظات این ده سال همه چیزو به جون خریدم واسه اینکه بهت ثابت کنم عاشقتم ؟ یادته میگفتی ادم باید تو امتحان عشق پیروز بشه تا معلوم بشه عاشق یا نه ؟ من پیروز شدم یا نه ؟ خدا داشت امتحانم میکرد میدونم تو چی میگی نمره ی خوبی گرفتم ؟ شاید نگرفتم که هنور اجازه ی دیدار ندارم شاید من رد شدم نظر تو چیه ؟ من لایقت نبودم نه ؟ بعد از ده سال به اینکه تو فرشته ای ایمان اوردم شاید خودتم باور نداشته باشی ولی من به این کاملا ایمان دارم . یادته شبا تا صبح باهات دردودل میکردمو گریه میکردم ولی تو میگفتی فقط درست میشه ؟ یادته منو از خودت روندی اومدی به خوابم گفتی فراموشم کن ؟ یادته ... نه الان وقت یاداوری این چیزا نیست امروز مثلا چشنه واسم شعر میخونی ؟ بزار من گیتار میزنم تو بخون از طرف من منو ببخش رو واسه خودت بخون باشه ؟... راستی میدونستی دارم میرم ؟ دارم واسه همیشه میرم ولی بدون قلبم همیشه با تو ... اره میرم سفر یه سفر طولانی یه سفری که بلیطش بالااوردن های خونی و خون دماغ شدنه و مرضش سرطان خون ! سفری که ساک وسایلش اعمال انسانه همراه با عشق و عشق و عشق ! اره دارم میرم سفر ... مرگ ! تو خودت همیشه میگی اگه از خدا یه ارزویی خواستید و نداد بهتون مطمئن باشین داره بهترشو درست میکنه ... من تمام عمرم با این حرف زنده بودم الان قبل از اینکه برم سفر از خدا یه خواهش دارم اونم اینکه واسه یه بارم که شده گرمای اغوشتو حس کنم همین ! به نظرت خدا بهتر از این چی واسم گذاشته که میخواد این خواهشو ازم دریغ کنه ؟ نه ناشکری نمیکنم من همیشه سپاسگزار خدا بودم و هستمو و خواهم بود ولی اخه ... شاید این اخرین نامه باشه دیگه نمیگم به امید دیدار میگم ...

خداحافظ عشق من ....

کیمیا

 

امروزم رسید٬ اما پیاده نشدی

من موندم و سوت قطار٬ چه انتظار بیخودی

سوتِ قطار بهم می گه ٬تو دیگه هرگز نمی یای

من بیخودی منتظرم ٬ تو اصلا عاشق نمی خوای

مسافرم! تو نمی یای ٬ من که اینو خوب می دونم

اما به احترام عشق ٬ چشم انتظارت می مونم

شاید ندونی که دلم چه بی قراری می کنه

به این و اون می گه می یای ٬ آبروداری می کنه

من اگه دوست نداشتمت ٬ منتظرت نمی شدم

همش به فکرت نبودم٬ کمی بودم فکر خودم

مسافرم!...

آسمان آبی بالای سرم

و دریا در برابر چشمانم قرار دارند

و من کنار ساحل

به یاد تو قدم می زنم.......

امواج خروشان دریا

می آیند و باز می گردند

نامت را روی ماسه ها می نویسم

موج بازیگوشی

نامت را پاک می کند

اما، یادت را هرگز....

عاشقتم کامران عاشقتم تا ابد ...

ساعت چهار و پانزده دقیقه ی یعد از ظهر روز دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۸ - کانادا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 19:58  توسط کیمیا  | 

happy birth day kiana

 

 

شهلام شهلام شهلام . خوبین دوشتای گلم ؟

آخ جونننننننننننننننننن تابشتونم که اومد تبریک می گم به بچه مدرشه ای ها که راحت شدن

امروز امروز امروز اگه گفتین چه خبره ؟ خب خودم بهتون می گم .

شیزده شال پیش توی همچین روزی پروردگار یکی از زیباترین بنده هاشو روی زمین فرشتاد و پدر و مادرش او را کیانا نامیدند .

کیانا جونم تولدت مبارکککککککککککککککککککک  عشیشم .

تولدت مبارک خوش  اومدی   شتاره

اگر چه از راه دور هیچ فایده ای نداره

دشت بزنید و شاید کنید امشب شب تولده

تو باغ شبز زندگی یه غنچه ی گل وا شده

اینم کیک تولدش . طراحیش با خودم بوده ها

زود تند شریع کادوهاشو بدین تا کیک بدم بهتون  نه بابا شرا زحمت می کشید همین که تو جشن ما شرکت کردین یه دنیا ممنون

و اما کادوی من  کیانا جونم شفارشی دادم آجی نیلوفر گلم درشت کرده دشتش درد نکنه

گفته بودم عکش نمی زارم ولی ایندفه به خاطر تولد کیانا جونم نشد نزارم  البته کیانای گلم نمی دونم نگار بهت گفته یا نه ولی در اصل من می خواشتم واشت نقاشی بکشم ولی وقت نشد اون موقع که ایران بودم حالا شروعش کردم خالم اینا که داشتن بر می گشتن می دم بیارن عشیشم

مرشی مرشی مرشی از شما آجی های گلم که میایید و نظر میدین بوش بوش بوش بوش بوش

ولادت مولای متقیان حضرت علی بر همه ی شیعیان جهان مبارک  و روز پدر رو هم به همه ی پدرای زمحت کش و مهربون دنیا تبریک می گم همچنین به پدر خودم . باباجونم از همین راه دور بر دشتانت بوشه می زنم روزت مبارک

رویای صورتی قشمت دوم : مهاجرت

ساعت شش و نیم بعد از ظهر بود . مامان نشسته بود تو حال داشت گل دوزی می کرد . فرنود و فرزان و عطا و عرشیا رفته بودند استخر . بابا سر کار بود . گیسو با یکی از دوستاش بیرون بود . گیشا پای اینترنت نشسته بود منم تو اشپزخونه داشتم دستور غذایی رو که از خالم گرفته بودم درست می کردم . گیشا همون جوری که پشت میز کامپیوتر نشسته بود رو به من کرد و گفت : گیتی میدونی گروه پرواز از هم پاشیده - واسه چی - نمی دونم دلیلش معلوم نیست ولی دیگه نمیخونن - به جهنم نکه خیلی اهنگاشون قشنگ بود - خیلی بد شد - نه اصلا به ما چه - من دوست داشتم صداهاشون رو - تو هر چرت و پرتی که بهت بدن گوش میکنی - خیلی لوشی اصلا دیگه خبر بهت نمیدم - بهتر حواسمو پرت کردی نفهمیدم چی ریختم توش اه . گیشا برگشت سمت مامانم - مامان ببین هر چی میشه می اندازه تقصیر من آخه بچه تو که بلد نیستی غذا درست کنی واسه چی میره تو اشپز خونه عروس رقص بلد نیست میگه زمین کجه . من : خیلی بیتربیت شدی تو باید ادبت کنم - من که با تو حرف نزدم داشتم با مامن حرف میزدم - ولی راجع به من بود دیگه مگه نه ؟ - ماماننننننن نگاش کن . مامان : وای خدایا دوباره شروع شد بس کنید دیگه شما ها یه روز اون زلزله ها نیستن اینا افتادن به جون هم نمیشهما دو دقیقه تو این خونه آرامش داشته باشیم نه ؟ من و گیشا جفتمون ساکت شدیم و مشغول کار خودمون شدیم . یه ربی تو همون حالت گذشت که یه دفه صدای زنگ در اومد . انگار یکی دستشو گذاشته باش رو زنگ و نخواد برداره همین جور زنگ میزد . به خاطر اینکه مامانم حالش بد نشه بدون اینکه سر در باز کردن با گیشا دعوا مرافعه راه بندازم سریع رفتم در رو باز کردم . گیسو پرید بغلم شروع کرد ماچ و بوسه ی من صورتمو توفیی کرده بود . گردنم داشت خورد میشد . - میشه بپرسم چی شده گیسو که اینطوری می کنی ؟ گیسو منو ول کرد بدون اینکه حرفی بزنه رفت نشست رو مبل کنار مامانم . -مامان میدونی چی شده ؟ - دختره ی گنده هنوز سلام کردن بلد نیست - اوخ ببخشید سلام مامن پاشین وسایلا رو جمع کنیم یه ماهه دیگه داریم می ریم . منو و گیشا - کجااااااااااا ؟ رفتیم نشستیم رو مبل پیش بقیه - آقای تاجیک رو یادتونه ؟ - خب - آقای تاجیک سفیر ایران تو آمریکاست وقتی امروز با مهناز رفته بودم سفارت اونجا دیدمش گفتم می خواهیم مهاجرت کنیم آمریکا ولی اینجور که اینا می گن تا چند سال دیگه باید تو نوبت چه میدونم مصاحبه و اینجور چیزا باشیم اونم که از دوستای قدیمیه باباست گفت خودم کارتون رو درست می کنم شمارمو دادم بهش بعد با مهناز رفته بودیم بازار زنگ زد گفت سریع برم اونجا وقتی رفتم همه چیزو توضیح داد وسم گفت واسه ی یکی دوماه دیگه میریم . گیشا - آخجوننننننن . من - فقط همین ؟ خب ما که از اول می دونستیم میریم - تو انگار مخت پوکه بچه اگه اون اینکار رو نمیکرد ... حرفشو بریدم - حالا اینقدر خوشحالی کردنم نداره . خنده رو لبای گیسو و گیشا خشکید . گیشا - اه از دست تو که همیشه فقط بلدی حال گیری کنی . شونه هامو بالا انداختم و برگشتم تو آشپزخونه . مامان و گیسو و گیشا هنوز تو حال داشتن راجع به مهاجرتمون حرف میزدن . منم خوشحال بودم خیلی خوشحال بودم ولی نمی خواستم بروز بدم و خودمو جوگیر نشون بدم . یه نوع عمل می کردم که انگار نه انگار برام اهمیتی داره ولی داشت . حدود چهل روز گذشت که تاجیک زنگ زد و گفت همه چی جوره برای یه هفته ی بعد واسمون بلیط گرفته برای هممون . بعد از ظهر همون روز با مامانم رفتیم سونوگرافی و همون جور که همه حدس زده بودیم بچه پسر بود . بابام خوشحال بود که بچه ی جدید یعنی اقا فرزام اون ور به دنیا میاد چون اینجوری برای اقمتمون هم بهتر بود . مامانم یه مهمونی ترتیب داد تا از همه ی فامیل خداحافظی کنیم . خانواده ی پدری من رسم و رسومات چرت و پرت زیادی داشتند . بابام همیشه می گفت پدر بزرگش یعنی اقای کسیرای بزرگ توی کرمان واسه خودش کسی بوده و همه میشناختنش می گفت ماهم باید راه اونو در پیش بگیریم . یکی از رسومات مسخره این بود که هر خانواده باید از شش فرزند بیش تر داشته باشه یا چه میدونم همه ی بچه های فامیل یعنی دختر پسرا باید با هم ازدواج کنن و یا اینکه مثلا زنای خونه نباید کار کنن که البته تو این مورد اخری هیچ کس رعایت نمی کرد دیگه . شب مهمونی خونمون غوغایی بود علاوه بر دو تا خاله هام با هر کدوم سه تا بچه هاشون و دایی ام و پسر بزرگشو مامان و بابای مامانم خانواده ی پدرم جای خود داشتند . پنج تا عموهام و زناشون با هر کدوم بالای پنج و شش تا بچه و سه تا عمه هام و شوهر عمه هام با بچه هاشون با مادر بزرگ پدریم ما هم که خودمون یه ایل و تباریم ! کل مهمونا میشدن عمو و عمه و خاله و دایی ولی خونمون اینقدر شلوغ و پلوغ بود کسی کسی رو پیدا نمی کرد . چند تا از پسرای فامیل دور گیسو نشسته بودند و از این که اون داره از ایران خارج میشه احساس تاسف می کردن تعجبی نداشت گیسو با اون چشای خرمایی و پوست گندمگون با اون لبخندش و لباسی که اون شب پوشیده بود و هیکل مرد پسندش هر پسری رو به طرف خودش می کشید . منم مدل لب و دهنم شبیه به گیسو بود فقط چشم و ابروی مشکی و پوستی سبزه داشتم که به چهرم میومد . لباسم کاملا سنگین بود . قد نسبتا بلندی دارم و هیکلی مناسب ولی من خودم اجازه نمیدم که کسی بهم نزدیک بشه چون اصلا دوست ندارم . در کل پسرا رو جدی نمی گیرم اونا هم خیلی زود ازم دور میشن . عطا به نسبت بقیه داداشام غیرتی تر بود. از اینکه گیسو این قدر راجت نشسته بود پیشه اونا اعصابش واقعا خورد بود ولی چیزی نمی تونست بگه . مهمونی تا ساعت یازده طول کشید و تا تموم مهمونا برن ساعت دیگه تغریبا رو ۱۲ بود . خیلی خسته بودم بدون اینکه لباسمو عوض کنم رو تختم دراز کشیدم و به خواب رفتم .

یه هفته مثل برق و باد گذشت و روز پرواز ما رسید . خاله شیمام تا فرودگاه دنبالمون اومد چون به مامانم خیلی وابستست و آخر سر هم با گریه از هم جدا شدن . پروازمون اول برای آلمان بود از اونجا ونکوور. پرواز اول رو به خوبی پشت سر گذاشتیم چون موقع خواب بود و همه خوابیدیم هیشکی هم حوصله نداشت سر به سر اون یکی بزاره ولی پرواز دوم از لحظه ای که نشستیم تو هواپیما مامانم اق زد تا وقتی پیاده شدیم همش حالش بد میشد یه لحظه آروم و قرار نداشت و بالاخره به سلامت رسیدیم . اوجا یه مرده ای اومد دنبالمون بابام گفت پسر تاجیکه . اسمش بنیامین بود ولی بن صداش می کردند . بهش می خورد ۲۵ ۲۶ سالش باشه . قد خیلی بلندی داشت و هیکل چهار شونه . چشماش عسلی رنگ بود و چهره ای بور . موهای لخت و صافش تا گوشش میرسید . تیشرت مشکی رنگی پوشیده بود با اور کت مشکی سفید روش با یه شلوار جین . بعد از سلام و علیک کردن با بابام ما رو هدایت کرد به طرف لیموزینی که دم فرودگاه پارک بود . مامان وبابام سوار ماشین خودش شدن و ما هم سوار لیموزین و به طرف خونه ای که برامون تهیه کرده بود حرکت کردیم . فرنود به خاطر اخلاق خوبی که داشت و همیچنین به این خاطر که بسیار زیبا و روان انگلیسی حرف میزد خیلی سریع با بن دوست شد و گرم گرفت . فرزان متفکرانه و گیسو رضایتمندانه به اطراف نگاه می کردم . عطا مثل همیشه اخماشو توهم کرده بود خیلی عصبانی دست به سینه به جلو نگاه می کرد . عرشیا سرشو روی شونه ی فرزان گذاشته بود و خواب بود و گیشا یه طوری رفتار می کرد که انگار صدساله اینجاست و اما من . فقط دنبال یه چیزی میگشتم که حس غربت رو توم کم کنه حس غریبی رو که داشتم . همه چیزش فرق داشت ادماش خیابوناش ماشیناش حتی خونواده ی خودمم با اون چیز که تو ایران بودن فرق داشتن یعین منم مثل اونا بودم ؟ بوی غربت سرتاسر وجودمو گرفته بود شاید به خاطر این بود که من از خواهر و برادرام بیشتر ارانی بودم ولی نه از کجا معلوم که اونا هم الان مثل من نیستن ؟ دستامو روی صورتم گذاشتم و تا خونه تو این فکر بودم که چیکار می تونم بکنم که به زره از این حس توی وجودمو کمرنگ بشه شاید گذر زمان بهترین راه حل بود . آره اگه زمان بگذره همه چیز درست میشه همه چیز . به خونه ای که قرار بود ما توش زندگی کنیم رسیدیم اینبار منم دیگه دهنم باز مونده بود یه خونه حدودا ۶۰۰ ۷۰۰ متری با باغی دوبرابر خود ساختمان . وارد خونه شدیم سرویس همه چیز کامل بود . آشپزخونه ی بزرگی داشت که با وجود اینکه پر وسایل بود ولی هنوزم بزرگ به نظر میرسید . قمست نشیمن خونه را کاناپه های قرمز رنگی پوشونده بود که جلوش تلوزیون خانواده قرار داشت اتاق پذیرایی که دیگه حرف نداشت مبلمان مشکی رنگ و در هر گوشه آن گلی قرار داشت . سالن پایین خیلی بزرگ بود از کنار در ورودی پله میخورد به سمت طبقه ی دوم که درون ان اتاق ها و حموم و دستشویی بود . رفتیم بالا . برای هر کی یه اتاق گذاشتیم بن بره شروع کردیم سر اینکه کدوم اتاق مال کی باشه دعوا کردن آخرشم یه اتاقی به من رسید که پنجرش رو به باغ باز میشد . خیلی دلباز بود خیلی خونه ی خوبی بود . احساس ارامش میکردم توش . توی پارکینگ سه اتومبیل پارک بود . بنز مشکی رنگی برای پدرم . یه فراری سفید و یه پرادوی البالویی رنگ . با بچه ها قرار گذاشتیم هر کی صبح زود تر از خواب بیدار شد می خواست بره بیرون حق سوار شدن به ماشین ها رو داره . بیچاره فرنود که می خواست دنبال کار بگرده ولی هیچ وقت نمی تونست زود تر از بقیه بیدار شه واسه همنم اصلا از خونه بیرون نمی رفت ! بابام با برادر اقای تاجیک دوست شده بود و تصمیم داشتند یه سالن بدنسازی درست کنند و روش سرمایه گذاری کنند . سرمایه با بزرگترا و کار با برادرام و آرش پسر اقای تاجیک . حدود دو سه هفته از اودنمون می گذشت و من هنوز تو خونه نشسته بودم . هفته ی دیگه باید میرفتم واسه دانشکاه تقاضا میدادم . یه روز صبح خیلی زود بیدار شدم و تصمیم گرفتم از خونه برم بیرون . یه رکابی یقه اسکی سفید پوشیدم با یه کت آبی تیره روش . شلوار لی و صندل های ابی . دستمال سر آبی ای هم بستم و رفتم توی پارکینگ . نمی دونستم با کدوم ماشین برم ولی از اون جایی که من عاشق سرعتم و می دونستم سرعت فراری بیشتره سوار اون شدم و توی شهر به راه افتادم . بعد از مدتی که رفتم احساس کردم گم شدم و بوی بدی از ماشین میاد . از توی کیفم گوشیمو در اوردم ولی از شانس گند من تا خواستم به خونه زنگ بزنم شارژش تموم شد و خواموش شد . توی بزرگراه خلوت که فکر می کنم هیچکی از اون جا رد نمیشد یه دفه ماشین خواموش شد . حالا باید چیکار می کردم ؟ اعصابم از دست خودم خورد بود که حتی قبل از بیرون اومدن از خونه به هیشکی هیچی نگفته بودم . من این یه زره رانندگی بی گواهینامه رو هم از فرنود یاد گرفته بودم حالا چه جوری باید میکانیکی میکردم ؟ از ماشین پیاده شدم و ده باک جلو رو زدم یکم نگاه انداختم به دم و دستگاهای تو ماشین ولی هیچی به مخم خطور نمی کرد . صدای ویراژ دادن یه ماشین از عقب بزگراه میومد باید ازش کمک می خواستم رفتم جلو که دستمو جلوی ماشینش بگیرم یه دفه غرور درونم زبونه کشید با خودم گفتم - نه گیتی تو از جات تکون نمی خوری خودت بلد درست کنی اگرم نشد یکی از بچه ها میان لازم نیست از کسی کمک بخواهی رومو کردم اونور و به سمت ماشین حرکت کردم . ماشینه بدون اینکه من بخوام یکم جلوتر از من ترمز زد . بی ام وه ی مشکی رنگی بود . از بیرونش معلوم بود که صاحبش هم مثل ماشینشه ! دره ماشین باز شد پسری قد بلند و با هیکلی کاملا مردونه ماهای بلند مشکی رنگی که تا شونش میرسید و عینک قرمز رنگی زده بود جلوی من ظاهر شد . تیشرت قرمز رنگی پوشیده بود که فکر کنم با رنگ عینکش ست کرده بود در نگاه اول فهمیدم از اون بچه سوسول پول داراست . یه نگاه بهش انداختم که انگار اصلا نمی بینمت بعد هم با غرور خاصی رومو اونور کردم به طرف ماشین برگشتم . پسره بهم نزدیک شد و به انگلیسی گفت - کمک می خواهید . منم انگار نه انگار اینجا آمریکاست زبونمو نمی فهمن به فارسی گفتم - نه مرسی خودم بلدم - ااااا شما هم ایرانی هستید . با عصبانیت تو چشاش زل زدم - مگه قرار بود کجایی باشم ؟ - خیلی ببخشید گفتم شاید مال همین جایین . من که تازه فهمیده بودم چی گفتم یه لحظه ترسیدم - نه شما ببخشید حواسم نبود - مشکلی نداره ببینم مشکلی براتون پیش اومده کمک نمی خواهید ؟ دوباره حالت غرور به خدوم گرفتم - گفتم که نه خودم بلدم - هر جور مایلید . به طرف ماشینش حرکت کرد و من تو دلم به خودم بد وبیراه می گفتم خب احمق تو که بلد نیستی می گفتی برات درست کنه دیگه مگه مریضی بچه اهههههههههه خدایا حالا چیکار کنم تازه ایرانی ام بود هم وطن بود زبونمو می فهمید بر گشتم - اقا ببخشید اونم همین جور که داشت میرفت به سمت ماشینش برگشت طرف من - بله چیزی شده ؟ - نه نه هیچی ببخشید . یه نیشخندی با نمکی شد و دور شد . وای گیتی حالا می خواهی چیکار کنی ؟ میمردی یکم از این غرورت کم می کردی الان راحت سوار ماشین بودی داشتی می رفتی خونه از دست خودم دیگه داشتم منفجر میشدم  . پسره سوار ماشینش شد و دور شد من توی اون بزرگراه خالی از آدم جیغ بلندی زدم و روی زمین نشستم . یک ساعت گذشت . گریم گرفته بود .دوباره صدای ماشینی میومد اینبار دیگه می گم کمکم کنه خسته شدم از بس اینجا نشستم . به خیابون نزدیک شدم و دشتمو جلوی ماشین بردم ...

اینم از داشتان که شعیدم ایندفه زیاد بنویشم  دلم نمیاد خداحافظی کنم حالا این شعر رو بخونید

 

دست گذاشتم رو یکی که یک قشون خواطر خواشن

همشون      هنر     دارن   یا      شاعرن   یا نقاشن

 

یا   که   پشت   پنجرش   با    گریه    گیتار میزنن

یا   که مجنون    میشن و  تو   کوچه ها جار میزنن

 

دست گذاشتم   رو یکی    که    مجنونا     دیوونشن

همه ی      شاهزاده ها   دربون      دور     خونشن

 

دست گذاشتم    رو یکی    که طعم    چشماش عسله

کمترین   شعری که   تو میشنوی    از  اون    غزله

 

دست گذاشتم    رو یکی    که ما  ه ازش   طلب داره

خورشید   از شعله    ی     چشمای اونه که طب داره

 

دست گذاشتم     رو یکی    که همه  دور      و برشن

مردشن   ،  دیوونشن      ،    مجنونشن     ، پرپرشن

 

دست گذاشتم     رو یکی     که  عاشقاش       زیادین

همه     جورشو     داره     هم     عجیبن    هم عادین

 

دست گذاشتم      رو یکی     که داشتنش  خوابه هنوز

کمترین      شاگرد    چشاش    خو   د مهتابه    هنوز

 

دست گذاشتم       رو یکی      که    کهکشون   قایقشه

انقد    ر دوسش دارن     ، هر کی خوبه ،     عاشقشه

 

دست گذاشتم     رو یکی      که   خندشم     نفس داره

تو     تموم     نقشه های     خوب    دنیا     دست داره

 

دست گذاشتم     رو یکی      ، ما رو    چه به فرشته ها

برو نقاش    ، تو بمونو   ، عشقو       ، دست نوشته ها

 

دست گذاشتی      رو کسی       که از تو خندش میگیره

اینا    رو    دلم    میگه   میگه و    بعدش         میمیره

 

دست گذاشتن         رو کسی    آسونه      اما ساده نیست

توی       این جور     بازیا     خوب   همیشه اراده نیست

 

مینویسم     که دیگه رو     هیچکی     دس    نمیزارم

ولی    نه    دروغه     من    هنو   ز اون  و دوسش دارم

 

دست گذاشتم     حالا رو       قلبمو     ،   چشمامو ، سرم

تا      مث    تو    قصه ها        از    یادم    اونو    ببرم

 

ولی     دست ،     عاقلتره       مونده روی     همین یکی

چرا    من بزارمش      رو سر    و چشمام       ، الکی

همتون رو دوشت می داهرم یه هایمههههههههههههه بوش بوش  تا پشت بهدی بای بای

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 8:9  توسط کیمیا  | 

من کیمیام !

 

شلام شلام شلام شلام شلام شلام شلام به تمام دوشتای گل خودم . بله تعجب نکنین خودمم منم وب زدم هورا برام دشت بزنین می دونم که الان خیلی همتون خوشحالین ( اعتماد به نفشو دارین !) ولی راششتشو بخواهین من خهلی خهلی خوشحالم که اینجام  خب حالا بتوضیحم که واشه چی وب زدم . دیروز من داشتم کتابامو جمع می کردم میچیدم تو کارتون که بدم برارم ( برادرم ) داره میره با خودش ببره منم که شنبه پرواز دارم که یهو چشمم به دفترم افتاد یه دفتر مشکی رنگ روشم با ماژیک صورتی نوشته بودم رویایه صورتی من . دفتری بود که هشت شال پیش داشتنمو نوشته بودم توش نششتم همشو خوندم خهلی خوشحالیدم که تونشتم پیداش کنم آخه الان پنج شش شالی می شد گمش کرده بودم . تصمیم گرفتم تا بیکارمو هنوز کلاشام شروع نشده یه وب بزنمو بزارم توش این شد که الان در خدمتتونم . خهلی برام مهم نیشت که نظرام تا چند تا بشه فقط میزارم که بعدا پشیمون نشم . نمیخوام هی بگم وای نظر بدین آخ نظر بدین فقط دوشت دارم نظرتونو رک بهم بگین . من داشتنمو پونزده قشمت کردم اینجوری که تقصیم کردم تا خر آذر تموم میشه . شعی می کنم هر هفته به آپم ولی اگه نشد ببخشید از همین الان میگم که نگین کیمیا بد قوله آخه از ماه دیگه توی مرداد کلاشام شروع میشه . خب اول خودمو معرفی کنم که کشایی هم که منو نمیشناشند بشناشند

من کیمیا ... هشتم . ۱۴ شهریور وارد بیشت و چهار شال میشم . چهار شال تموم وقتمو حدر دادم پزشکی خوندم اونم فقط واشه مامانم الانم دارم میرم کانادا با داداشم و زن داداشم واشه تحصیل می خوام اونجا موشیقی بخونم آخه من به هنر خیلی علاقه دارم . از پانزده شالگی هنرشتان نقاشی میرفتم الانم نقاشیم نمیخوام بگم عالیه و از خودم تعریف کنم ولی خوبه . از همه ی پشرا به شدت بیزارم ( البته با اشتثنا ! ) و نمی خوام تا آخر عمر ازدواج کنم . به آجیای اینترنیتیم عشق می ورزمو و همشونو مثل خواهری که هیچ وقت نداشتم دوشت میدارم . از چهارده شالگی عاشق یکی از فرشته های خدا شدم که همتون میشناشیدش . ده شاله که فکر و ذهنم شب روزم همش شده کامران . به عشق اون نفش می کشم و زندم . شاید بهم بخندید ولی اشکال نداره من تا حالا اونو از نزدیک ندیدم یعنی نه اینکه موقعیت نباشه ها نتونشتم میترشم خهلی . این داشتانی که می خوام بزارم ماله پانزده شالگیمه یعنی زمانی که خهلی بچه بودم اگه یکم بچگونش شما به بزرگی خودتون ببخشید گلای من . نمی خوام از من خجالت بکشین هر جور که مایلین ازم انتقاد کنین همه نوعش رو می پذیرم . از الان بگم من عکش تو وبم نمیزارم فقط داشتان با بعضی وقتا دلنوشته و شعر همین بازم همتون رو دوشت دارم یه عایمههههههههههههههههههههههه اینم از قشمت اول داشتان رویای صورتی

- فرنود پاشو پاشو پاشو فرنودددددددددددددددددددد ... اااااااااااااااااااا مگه با تو نیستم میگم بیدار شو - بس کن دیگه گیسو بزار بخوابم تازه ساعت هشته - تو خودت گفتی هشت راه می افتیم - حالا یه یه ساعت اینور اونور که اشکالی نداره - پاشو تازه تو ترافیکم می مونیم یعنی چی که اشکال نداره . از صدای دادای گیسو که داشت فرنود رو بیدار میکرد من که تو اتاق بقل بودم هم بیدار شدم - ول کنین دیگه بابا می خوام بخوابم اهههههههههه . صدای فریاد گیسو اومد - تو خفه شو - بی تربیت - خودتی مثلا من خواهر بزرگتم باید به من احترام بزاری - باشه خواهر بزرگ بزار این خواهر بدبختت کفه ی مرگشو بزاره اینقدر داد نزن - باشه حالا ببینم چیکار می تونم برات بکنم . یه رب گذشت من تازه چشام داشت دوباره رو هم میرفت که ایندفه جیغ فرنود پروندم از خواب - ماماننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن یخ کردممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم . از رختخواب بیرون اومدم رفتم تو حال دیدم گیسو پارچ آب یخ دستشه دور سالن دونبال فرنود میدوه فرنودم جیغ میکشید فرار می کرد عرشیا تو دستشویی داشت آواز می خوند عطا هم صدای تلویزیونو تا آخر زیاد کرده بود همه ی صدا ها با هم قاطی شده بود اعصابم داشت خورد می شد . دستامو رو گوشام فشار دادم و بلند تر از همه داد زدم - ساکتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت . برای یه لحظه خونه ساکت شد همه برگشتند طرف من همه جا اروم شد با صدایی اروم گفتم - سرم رفت چرا اینقدر همه هوار می زنین ؟ عرشیا از دستشویی اومد بیرون - مامان خونه نیست همه جننی شدن می خوان خودشونو خالی کنن تو هم خودتو خالی کن خواهر جون - واسه چی ؟ عطا : چون الان حدود چهار ماه بود که این طور خونه سر و صدا نبود . من : این که برنامه ی هر روزه حالا چرا چهار ماه ؟ عطا : ببینم گیتی تو آیکیوت مشکل پیدا کرده ؟ خوب خنگول چون مامان چهار ماهه حاملس دیگه ! من : مگه شما واسه آدم حواس میزارین . فرنود : فرزان کجاست ؟ عرشیا : مثل همیشه کتابخونه دیگه معلومه در حال جستجویه علم ! گیسو با حالت عصبانی رو به فرنود کرد : هر چی باشه بهتر از شما هاست که اینقدر می خوابین وقتتونو تلف می کنین . فرنود : گیسو یه چیزی بهت می گما - مثلا چی ؟ فرنود : مثلا... حوصله ی کلکلشون رو نداشتم رفتم تو آشپزخونه و واسه خودم چایی ریختم . داشتم به این فکر می کردم که اگه اون حرفی که گیسو زده درست بشه چی میشه ! گیسو چهار ماه بود که یه تیکه گیر داده بود مهاجرت کنیم کانادا بابام اول می گفت خودت برو کاراتم درست می کنم ولی گیسو حاضر نشد بدون خونواده بره . بابای من توی وزارت کشور کار می کرد . مرد خوبی بود . خانواده ی نسبتا معمولی ای بودیم یعنی نه خیلی پولدار بودیم نه هم فقیر . یک ماه بود که اوضاع داخلی کشور بدجوری بهم ریخته بود و با تکرار دوباره ی حرف گیسو دیشب یهو نظرش عوض شد . گفت حالا ببینم چی میشه اگه شد باشه به فرنود گفت بود امروز با گیسو برن وزارت خارجه ببینن وضعیت مهاجرت و پناهندگی چه جوره . از تو آشپزخونه رفتم بیرون فرنود و گیسو از خونه خارج شدن . عرشیا کیس کامپوتر رو گذاشت رو زمین و دوباره مشغول بررسی شد . عطا هم روی مبل دراز کشیده بود و تیوی نگاه می کرد . رفتم تو اتاقم یعنی اتاقمون آخه خونمون چهار تا اتاق داشت فقط با اینکه هر کدومش خیلی بزرگ بود . یکیش مامان و بابا یکیش فرزان و فرنود یکیش عطا و عرشیا اون یکی هم واسه منو گیسو و گیشا . روی صندلی نشستم و به میز تکیه دادم . کتاب فیزیکمو باز کردم سرمو آوردم بالا تا مداد بردارم که عکس خانوادگیمون چشممو گرفت . خونواده ی نه نفرمون که الان دیگه داره میشه ده نفره ! فرنود برادر بزرگم ۲۸ سالشه و دندون پزشکی خونده ولی خودش میگه من حروم شدم دوست داره بزنه تو کار بیزینس . خیلی دوسش دارم پسر خیلی خوبیه با این که به خرده تنبله ولی بازم خیلی شوخه خیلی هم مهربونه . فرزند دوم گیسو دو سال کوچیکتر از فرنوده وکالت خونده دوست داره بره آمریکا اونجا ادامه ی تحصیل بده از اول هم ایران رو دوست نداشت واسه زندگی . خیلی دلسوز منه منم هر وقت از کسی یا چیزی ناراحتم واسه گیسو می گم در کل خیلی باهم راحتیم با اینکه اون ۸ سال ازم بزرگتره ولی بازم خیلی صمیمی ایم با هم . فرزان یا بهتره بگم آقای فیلسوف تاریخ دان سومین فرزند بابا و مامان منه . نجوم خونده ولی عاشق باستان شناسی البته نجوم هم خیلی دوست داره همش سرش تو کتابه و داره می خونه یا کتاب خونس یا موزه یا کانون ستاره شناسی ! ۲۳ سالشه ولی از هممون بیشتر میفهمه خیلی عاقله یه پا دانشمنده واسه خودش ! عطا و عرشیا فرزندای بعدی ان . دو قلو ان و ۲۱ سال دارن . عطا معماری خونده عرشیا هم برق ! هر روز  یکی از وسایلای برقی خونه باز شده روی زمین ولو از دست عرشیا ! و بله بالاخره رسیدیم به من گیتی ! ۱۸ سالمه پشت کنکوری ام اما گیسو میگه اینجا کنکور نده تو هم مثل من حروم میشی بزار بریم اونور بعد از همه ی پسرا به استثنای داداشام و پدرم متنفرم . یه جورایی خودمم اخلاق پسرونه دارم . بسیار تعصبی و لوسم و زود رنج چیزی رو به اسم عشق قبول ندارم که البته گیسو با این طرز فکرم به شذت مخالفه . عاشق فلسفم ادبیات شعرو خیلی دوست دارم ولی از این عشوقولانه ها بدم میاد خیلی . می خوام جامعه شناسی بخونم که بازم صد البته گیسو داره از این کار منصرفم میکنه . و اما ته تغاری و لوس ترین فرد خونه گیشا ۱۴ سالشه مدرسه میره و در حال حاضر لوس ترین فرد خونه است آخه ما همه تا یکی دوسال تفاوت سنی داریم با هم ولی گیشا با بعدی که الان تو شکم مامانه و احتمالا پسره ۱۴ سال تفاوت سنی داره ! زنگ خونه به صدا در اومد - عطاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا عرشیاااااااااااااااااااااااااااااا یکی بره درو باز کنه . عرشیا : ما نمیشنویم - بدو خودتو لوس نکن . عطا : خودت باز کن - ااااااااا برین دیگه  . باهم : تو برو . من بازم حریف این دوتا نشدم ! رفتم درو باز کردم گیشا بود یه بستنی هم دستش بود داشت لیس میزد مقنعه اش هم که کلا از سرش در اومده بود  با داد گفتم - اونو سرت کن دختره ی ... - دختره ی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - هیچی بیا تو - نه بگو می خوام بدونم - خیلی پرو شدی به بزرگترت باید احترام بزاری - نکه تو به من احرترام میزاری ! اومدم تو . گیشا پشت سرم اومد تو بلند جوری که من هم بشنوم رو کرد به عطا و عرشیا و گفت : سلام بر داداشای مهربونم الان گیسو و فرنود رو دیدم گفتند احتمالا جوره . سه تایی با هم جیغ زدن . منم تو دلم جیغ کشیدم . خیلی خوشحال بودم که دارم میرم به جای دیگه دیگه خسته شده بودم وای خدای من آمریکا !

خب تموم شد . ببخشید اگه کم و کسری بود . از قسمت بعدش کامی و هومی هم میان . دوستون دارم یه عایمههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه بوس بوس

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 17:45  توسط کیمیا  |